• تاريخ: دوشنبه 21 تير 1389

حضرت نوح


           

 

 

 

نوح و رسالت او

 

پس از اينكه شمارة فرزندان آدم زياد شد و در روي زمين پراكنده شدند بسياري از آنها به فريب شيطان بت‌پرست شدند و پندهاي شيث و دانايان ديگر را نشنيدند و كارهاي بد در ميان مردم زياد شد.

 

مردم دستورهاي حكيمانة آدم و خداشناسان ديگر را پشت‌گوش انداختند و بر يكديگر ظلم مي‌كردند و مل و تجمل را افتخار خود مي‌دانستند و شمارة كساني كه به گفتار پيشوايان ديني اعتناد كنند و عدالت را رعايت كنند و خدا را ناظر عمل‌هاي خود بدانند كم بود.

 

در اين هنگام هزار سال از زمان آدم گذشته بود و حضرت نوح به خواست خداوند قد علم كرد تا مردم روزگار خود را به خداپرستي و پيروي از عدالت رهبري كند.

 

حضرت نوح يكي از پيغمبراني است كه آنها را «اولوالعزم» مي‌دانيم يعني بايستي فرمان او بر همة مردم روزگارش جاري باشد و به راهنمايي يك قوم يا مردم يك شهر قناعت نكند. او با خداي خود عهد كرد كه تا آخرين دم زندگي با هر مشكلي مبارزه كند و هر سختي را تحمل كند و همة مردم را به راه راست هدايت كند.

 

حضرت نوح يكي از مردم سادة روزگار خود بود و از طايفة زورمندان و پولداران نبود و از كودكي و جواني خداپرست بود و با كار و زحمت آشنا بود و در كار آبياري و كشاورزي و پرورش حيوانات و نجاري و خانه‌سازي كار كرده بود و هرگز با بدي‌ها و بدكاران همراهي و همكاري نكرده بود.

 

اولين بار كه حضرت نوح مأموريت خود را آشكار كرد چند نفر از مردمان پاكدل و نيكوكار از ميان مردم زحمتكش به او ايمان آوردند و پيشوايي او را قبول كردند ولي كساني كه با نادرستي و زور و ظلم بر ديگران بزرگي مي‌كردند با او دشمن شدند و به نوح گفتند: «تو با اين حرف‌ها كه از خدا و عدالت دم مي‌زني مردم را به دودستگي و دشمني با يكديگر وامي‌داري و زندگي مردم را به هم مي‌زني.»

 

نوح آنها را نصيحت مي‌كرد و مي‌گفت: «يقين داشته باشيد كه من دوست شما هستم، من آمده‌ام تا راه راست و درست زندگي را به مردم بياموزم و عدالت را در ميان مردم جاري كنم. من از طرف خدا مأمورم كه مردم را از گمراهي نجات بدهم. همه بايد خداي يگانه را بپرستند و اين بت‌ها و مجسمه‌ها را دور بيندازند.»

 

دشمنان مي‌گفتند: «عجب حرف هاي تازه‌اي مي‌زني: گمراهي كدام است و عدالت يعني چه؟ مگر اين بت‌ها ظلمي به كسي كرده‌اند. اصلاً ما هم خدا را مي‌شناسيم ولي تو از كجا با خدا سر و كار پيدا كرده‌اي؟ تو تا ديروز در ميان ما زمين بيل مي‌زدي و نجاري مي‌كردي حالا ناگهان از طرف خدا براي مردم پيغام مي‌آوري؟ خدا اگر مي‌خواست به مردم پيغام بدهد يكي از فرشتگان خود را مي‌فرستاد و به تو زحمت نمي‌داد. پس چرا خدا با ما رابطه برقرار نمي‌كند؟»

 

نوح مي‌گفت: «هر كسي مي‌تواند دل خود را با خدا صاف كند و به خداي خود نزديك شود ولي شما خدا را فراموش كرده‌‌ايد، بت مي‌پرستيد و بر مردم زيردست خود ظلم مي‌كنيد. راهنمايي مخصوص كسي است كه هرگز گناه نكرده باشد و خداوند مرا فرستاده است تا همه را از خواب غفلت بيدار كنم. خواست خدا چنين است و پيغام خدا اين است كه دنيا مال همة مردم است. من از شما مزدي نمي‌خواهم ولي همه بايد خدا را بپرستند و با دستور خدا زندگي كنند تا خوشبخت شوند.»

 

روز به روز پيروان نوح در ايمان خود محكم‌تر مي‌شدند اما شمارة آنها اندك بود. مخالفان هم دست از دشمني برنمي‌داشتند. آنها هم در برابر نوح صف‌آرايي مي‌‌كردند و به نوح و يارانش تهمت مي‌زندند و آنها را مسخره مي‌كردند مي‌گفتند: «نوح دروغ مي‌گويد و مي‌خواهد مردم را دور خودش جمع كند و بر‌ آنها رياست كند ... نوح مي‌خواهد دين و عقيدة مردم را به هم بزند و دنيا را به هرج و مرج بكشد ... نوح مي‌خواهد مردم را گمراه كند اين است كه بت‌ها بر او غضب كرده‌اند و نوح ديوانه شده ... نوح آشوب‌طلب است و كساني كه دور او را گرفته‌اند يك مشت مردم بي‌‌اصل و نسبند كه با خانواده‌هاي بزرگان نسبتي ندارند و مي‌خواهند از كار كردن شانه خالي كنند.»

 

كم كم دعوت نوح به خداپرستي و عدالت به گوش مردم دور و نزديك مي‌رسيد و همه‌جا از نوح و حرف‌هاي او صحبت مي‌شد و از گوشه و كنار بعضي مي‌گفتند: «حق با نوح است.» آن وقت دشمنان از پيشرفت كار نوح بيشتر مي‌ترسيدند و با هم همدستي مي‌شدند و بر دشمني با او مي‌افزودند.

 

نوح هر روزي به يك محله مي‌رفت و مردم را دور خود جمع مي‌كرد تا ايشان را نصيحت كند. ولي بت‌پرستان سر مي‌رسيدند و به طرف او سنگ مي‌انداختند و اذيت و آزار مي‌كردند و مردم را پراكنده مي‌كردند.

 

نوح از اول معجزة آشكار نداشت و تعليمات او نيز ساده بود. نوح مي‌گفت: «من كه تكليف سختي نمي‌كنم، شما كه بت را عبادت مي‌كنيد همان عبادت را براي خدا بكنيد. شما كه هر دسته‌اي از ديگري مي‌ترسيد از يك طرف ستم مي‌كشيد و از يك طرف بر زيردستان ستم مي‌كنيد فقط از خدا بترسيد و ستمكشي و ستمگري نكنيد.»

 

بت‌پرستان مي‌گفتند: «نوح مي‌واهد براي خودش جاي پا درست كند و قدم به قدم حرف‌هاي بزرگ‌تر بزند. از هيمن اولش معلوم است مي‌گويد بت‌ها را كه به چشم ديده مي‌شود عبادت نكنيم و چيزي را كه ديده نمي‌شود عبادت كنيم و فردا خواهد گفت اختيار عقل و فهمتان را هم به من بدهيد و خواهد گفت هر چه مي‌شنويد غلط است هر چه نمي‌شنويد درست است، پس فردا خواهد گفت هر چه به دهنتان خوشمزه است حرام است و هر چه بد مزه است حلال است. او مي‌خواهد كارها را زير و رو كند تا خودش به نوايي برسد.»

 

با اين حرف‌ها مردم زحمتكش و بي‌پناه را هم از نوح مي‌ترساندند و زورمندان دستور داده بودند كه هيچ كس به نوح روي خوش نشان ندهد و هيچ كس هواخواهان و پيروان او را به كار نگمارد ...

 

و سال‌هاي سال مي‌گذشت و كساني كه به نوح ايمان داشتند آن‌قدر زياد نبودند كه بتوانند ديگران را با خود همدل كنند و خلق روزگار بر دو دسته شده بودند؛ دسته‌اي اندك در حدود هفتاد هشتاد نفر بودند كه به پيغمبري نوح ايمان آورده بودند و بقيه يا زورمندان و بدكاران بودند كه به زندگي نكبت‌بار خود چسبيده بودند و از ترس بدبختي هر روز بدبخت‌تر مي‌شدند و دست از گمراهي و فتنه و فساد برنمي‌داشتند.

 

عجب اين بود كه حضرت نوح در ميان افراد خانوادة خودش نيز مخالف داشت: زن نوح و يكي از پسران او به نام كنعان هم حرف‌هاي نوح را قبول نمي‌كردند و اين پسر نوح با گمراهان همدست بود و نوح از اين جهت بسيار رنج مي‌كشيد.

 

حضرت نوح نهصد و پنجاه سال زندگي كرد و عمر نوح در ميان مردم معروف است. به همين نسبت مدت پيغمبري نوح بسيار دراز بود اما مردم در اين مدت دراز به راه راست نيامدند و ناداني چنان آنها را در هوس‌ها و غرض‌ها فرو برده بود كه هر روز بيشتر در راه اذيت و آزار خداپرستان پيش مي‌رفتند و براي دشمني با خوبان و راستان بهانه‌هاي تازه‌اي پيدا مي‌‌كردند.

 

حضرت نوح بسيار مهربان و بردبار بود. به او سنگ مي‌زدند، او را از شهر بيرون مي‌كردند، خانه‌اش را خراب  مي‌كردند، به او تهمت ديوانگي و آشوب‌طلبي مي‌زدند ولي او مي‌گفت: «خدايا اين مردم نادانند و نمي‌دانند كه بد مي‌كنند من باز هم آنها را نصيحت و هدايت مي‌كنم.» در مدت عمر خود حضرت نوح راضي نشد دربارة گمراهان نفرين كند و براي آنها عذاب‌آسماني آرزو كند ولي سرانجام موقعي رسيد كه اميد خود را از آنها برگرفت و به خدا مناجات كرد و گفت: «خدايا، من ديگر اميدي به اين قوم ندارم، تا آنجا كه قدرت داشتم و صبر داشتم سعي كردم و صبر كردم ولي اينها درست نمي‌شوند و نمي‌گذارند خوب‌ها هم به خوبي عادت كنند. خدايا خوب‌ها را نگاه‌ دار و بدها را از ميان بردار.»

 

 

 

 

كشتي نوح

 

دعاي نوح مستجاب شد و نوح از جانب خدا به ساختن كشتي مأمور شد. در زمان نوح قايق‌هاي كوچك ساخته شده بود كه بر روي آب رفت و آمد مي‌كرد ولي آنچه نوح به ساخن آن همت گماشت يك كشتي بزرگ بود كه چشم مردم روزگار را خيره مي‌ساخت.

 

حضرت نوح به فرمان خدا ساختن كشتي را شروع كرد و پيروان به او كمك مي‌كردند. چوب‌ها و تخته‌هاي فراوان گرد آوردند و نوح تمام سعي خود را به ساختن كشتي نجات صرف كرد.

 

در مدتي كه نوح و ياران به ساختن كشتي مشغول بودند مردم اطراف آنها جمع مي‌شدند و آنها را مسخره مي‌كردند.

 

يكي مي‌گفت: «حالا ديگر نوح از پيغمبري دست كشيده و به نجاري پرداخته.» يكي مي‌گفت: «حالا هم كه نوح مي‌خواهد خانه بسازد اين خانة بزرگ چوبي را مي‌سازد كه به درد هيچ كس نمي‌خورد.» بعضي نقشه مي‌كشيدند كه شب بروند و خانة چوبي را آتش بزنند. بعضي ديگر مي‌گفتند: «نه بابا، ولش كنيد پيرمرد را، بگذاريد به كارش سرگرم باشد. اگر او را از اين كار بازداريد دوباره از بيكاري مي‌آيد فتنه برپا مي‌كند.»

 

پسر نوح به او مي‌گفت: «پدر، اين چه كاري است كه مي‌كني، مگر نمي‌بيني همة مردم به تو مي‌خندند.»

 

نوح مي‌گفت: «من مي‌خواستم اين مردم را از گمراهي نجات بدهم، خودشان نخواستند. حالا هم هر كه بخواهد با همين كشتي نجات مي‌يابد.»

 

يك روز حضرت نوح مردم را دعوت كرد كه «بيائيد آخرين سخن مرا بشنويد.» مردم به هواي تماشا جمع شدند و او گفت: «اي مردم، من از جانب خدا مأمور بودم شما را هدايت كنم، شما به من ايراد گرفتيد كه من فرشته نيستم، بلي من فرشته نيستم. گفتيد كه من از خانوادة بزرگان نيستم، بلي من از خانوادة پاكان و راستان و از بندگان ضعيف خدا هستم. گفتيد كه من غيب نمي‌دانم و معجزه ندارم، بلي من چيزي نمي‌دانم مگر آنمچه را كه خدا بخواهد. گفتيد كه من پولدار و ثروتمند نيستم، بلي من نگفتم خزينه‌هاي خدا پيش من است. اينك مأمورم حجت را بر شما تمام كنم و اين حرف آخر را بزنم. من پيغام خداي ناديده و يگانه را به شما گفتم و شما را از بت‌پرستي و ظلم منع كردم و يك عمر شما را نصيحت كردم و حرف مرا نشنيديد، مرا مسخره كرديد صبر كردم، مرا ديوانه دانستيد شما را بخشيدم، مرا و ياران مرا اذيت و آزار كرديد بر شما نفرين نكردم، هرگز از شما مالي نخواستمم زيرا كه مزد من با خداست، اما ديگر فرصت بسياري باقي نمانده است و خدا مي‌خواهد كه زمين از ظلم و كفر پاك شود. بيائيد دعوت مرا بپذيريد و دست از ناداني برداريد و فرمان خداي بزرگ را اطاعت كنيد، من خير شما را مي‌خواهم و شما ندانستيد اما بزودي عذاب خدا به صورت طوفان عظيمي فرا مي‌رسد و هر كس كه با ما همراه نباشد و با خدا نباشد نابود خواهد شد. اين كشتي كشتي نجات است كه مردم باايمان بر آن سوار خواهند شد و هر كس به خدا ايمان نياورد در آب غرق مي‌شود. اين آخرين سخن من است كه بايد به گوش همه برسد و هر كس نجات خود را مي‌خواهد بيايد توبه كند و با نوح همسفر شود.»

 

مردم اين حرف‌ها را شنيدند و باز هم خنديدند و نوح را مسخره كردند و گفتند: «اي نوح، تو خيلي حرف مي‌زني، نهصد سال است اين حرف‌ها را مي‌زني حالا هم آمده‌اي يك كشتي بزرگ در ميان صحراي خشك ساخته‌اي و اينقدر نمي‌داني كه كشتي را در كنار دريا مي‌سازند. تازه مي‌خواهي با اين حرف‌ها ما را بترساند ولي ما از تو و عذاب خداي تو ترسي نداريم، هر كاري هم مي‌تواني بكن، ما باران و برف زياد ديده‌ايم، اگر تو پير شده‌اي و از باران و سيل مي‌ترسي ما بيدي نيستيم كه از اين بادها بلرزيم و سوار كشتي تو بشويم. كشتي‌ات مال خودت، خدايت هم مال خودت، ما همين بت‌هايي كه داريم بسمان است ديگر هم حاضر نيستيم اين مسخره‌بازي‌ها را بشنويم.»

 

نوح گفت: «من به وظيفة خود عمل كردم و ديگر خود دانيد. شما حالا مرا مسخره مي‌كنيد ولي روزي هم كه ما شما را مسخره كنيم چندان دور نيست.»

 

 

 

 

طوفان نوح

 

ساختن كشتي به پايان رسيده بود. حضرت نوح از حيواناتي كه در زمين بودند از هر كدام يك جفت به كشتي آورد و از خوراكي‌ها هر چه لازم بود ذخيره كرد. هوا ابري شده بود و باران شورع مي‌شد و زمان طوفان سر مي‌رسيد. نوح به پيروانم خود دستور داد در اطراف پراكنده شوند و يك بار ديگر حجت را بر مردم تمام كنند. مردم را به توبه كردن از گناهان گذشته و ايمان به خدا دعوت كنند و يادآوري كنند كه عذاب خدايي فرا مي‌رسد و طوفان بزرگ همه چيز و همه كس را غرق مي‌كند و ديگر هيچ كس نجات نخواهخد يافت مگر كساني كه در سفينة نوح باشند.

 

اصحاب نوح در شهر و كوي و برزن سخن نوح را به مردم رساندند و حجت را تمام كردند ولي بت‌پرستان گفتند:ن «ما از طوفان و باران و سيل و عذاب باكي نداريم، براي ما ننگ است كه به نوح پناه ببريم ما از نوح و كشتي نوح و خداي نوح بيزاريم.» ياران نوح را زدند و از شهر بيرون كردند.

 

آن روز دشمنان نوح انجمني كردند و گفتند: «نوح ديگر كار را به جايي رسانيده كه ما را با عذاب و جنگ و كشتار بترساند. آماده باشيد از فردا چاره‌اي بكنيم و خودش و يارانش را هلاك كنيم و كشتي او را هم آتش بزنيم.»

 

اما مهلت به پايان رسيده بود.

 

 

 

 

پسر نوح

 

حضرت نوح به خداپرستان دستور داد «به نام خدا بر كشتي سوار شويد» از خانوادة نوح هم زنش و يكي از پسرانش نيامدند، هجده روز باران باريده بود و آثار عذاب نمايان بود ولي جز آن هشتاد نفر هيچ كس به كشتي نوح پناه نياورد.

 

در آخرين لحظه حضرت نوح پسر خود را صدا زد و گفت: «اي پسرك، به حرف من گوش كن و با خدا آشتي كن و همراه كافران نرو و دلم را نسوزان، در آب غرق مي‌شوي و هيچ پنماهي و راه فراري پيدا نمي‌كني.»

 

پسر گفت: «نه، من نمي‌خواهم جوان‌ها و دوستانم مرا مسخره كنند و بگويند از خدا ترسيد و از باران ترسيد و حرف‌هاي نوح را باور كرد.ن من همراه آنها مي‌روم بالاي كوه، آب به آنجا نمي‌رسيد.»

 

زمان طوفان فرا مي‌رسيد. پسر نوح رفت و محبت پدري دل نوح را سوزانيد و به خدا مناجات كرد وگفت: «خدايا وعدة تو حق است ولي پسرم را چه كنم كه غرق مي‌شود، آخر او پسر من است.»

 

ندا رسيد كه: «اي نوح او نااهل است و گمراه است، او ديگر از اهل تو نيست، دربارة چيزي كه نمي‌داني درخواست نكن.»

 

نوح گفت: «خدايا از ناداني و گمراهي به تو پناه مي‌برم، هر چه تو مي‌داني مصلحت و رحمت همان است.»

 

در لحظه‌اي كه خداوند مقدر كرده بود طوفان شروع شد، از آسمان مانند آبشار آب فرو ريخت و از زمين آب جوشيد و صحرا چون دريا شد و كشتي نوح بر آب روان شد و آب همة زمين‌هاي پست و بلند را فرا گرفت و موج‌ها مانند كوه در هم غلطيد و همة كافران در آب هلاك شدند.

 

و تا چندين روز كشتي‌نشينان به دعا و شكرگزاري مشغول بودند و از زمان خلقت آدم بعد از دو هزار سال موقعي رسيده بود كه شيطان تا مدتي بيكار بماند.

 

پس از اينكه زمين از گناهكاران و گمراهان و بت‌پرستان پاك شد به فرمان خدا آسمان از باريدن باز ايستاد و زمين آب‌هاي زيادي را فرو برد و كشتي نوح بر تپة كوهي كه آن را «جودي» ناميده‌اند به گل نشست و قرار گرفت.

 

و خداوند فرمود: «حالا به سلامت از كشتي پياده شويد و روي زمين بناي خداشناسي و عدالت را بگذاريد.»

مي‌گويند بعد از اينكه طوفان فرو نشست نوح براي اينكه بداند زمين‌هاي دوردست در چه حال است به كلاغ دستور داد برود خبر بياورد: كلاغ رفت و بر سر لاشه‌اي به گوشت خوردن نشست و مأموريت خود را فراموش كرد و وقتي دير شد ديگر از برگشتن خجالت كشيد اين است كه همچنان ترسو و وحشي باقي ماند و ديگر با مردم انس نگرفت و حالا هم مردم به كلاغ طعنه مي‌زنند كه خبر مي‌آورد، يعني خبري نمي‌آورد و قارقارش بي‌فايده است.م بعد حضرت نوح كبوتر را به كسب خبر فرستاد و كبوتر رفت و بر زمين نشست و با پاي گلي يك برگ سبزي هم به دهان گرفت و از فرو نشستن آب‌ها و سرسبزي زمين خبر آورد و نوح او را دعا كرد و كبوتر پرنده‌‌اي اهلي و پيغام‌آور و نامه‌رسان شد.

 

پس از اينكه زمين خشك شد نوح و يارانش به آبادي زمين پرداختند و زندگي بي‌آلايشي شروع كردند و چون با اين پيشامد ايمان مردم به خدا محكم شده بود تا سال‌هاي سال بازار شيطان هم كساد شده بود و مردم فريب او را نمي‌خوردند.

 

 

 

 

حيلة شيطان

 

بزودي شمارة مردم در روي زمين زياد شد و سرانجام پايان عمر نوح فرا رسيد و كساني كه طوفان نوح را ديده بودند از دنيا رفتند و كم كم سر و كلة شيطان در ميان مردم پيدا شد تا با دروغ‌ها و حيله‌هايش دوباره مردم را گمراه كند.

شيطان به صورت پيرمردان صدساله مي‌شد و مي‌رفت پيش آدم‌هاي نادان و مي‌پرسيد: «شما طوفان نوح يادتان است؟»

 

مي‌گفتند: «نه، ما آن وقت‌ها نبوديم، ما داستان آن را شنيده‌ايم.»

 

شيطان مي‌گفت: «هان، همان بهتر كه نبوديد وگرنه خيلي ترسيده بوديد. بله، من آن وقت جوان بودم و در كشتي نوح بودم و خيلي ترسيدم. نوح هم آدم بدي نبود، بله، پيش از طوفان همه چيز با حالا فرق داشت و طوفان همه چيز را عوض كرد.»

 

مي‌گفتند: «چطور؟»

 

مي‌گفت: «آخر، طوفان خيلي وحشتناك بود، من و نوح كشتي‌ساز بوديم و يك كشتي شريكي ساختيم و بعد طوفان آمد و با نوح و رفقامان سوار شديم، كشتي‌هاي ديگري هم بودند كه غرق شدند ولي ما زنده مانديم و طوفان خيلي ترس داشت. آه از اين حيوانات بيچاره، اينها پيش از طوفان همه مثل آدم حرف مي‌زدند ولي توي كشتي از ترس زبانشان بند آمد. آخر علت اينكه آنها در كشتي بودند همين بود كه آنها هم مثل ما حرف مي‌زدند ولي چون عقل نداشتند ترسيدند و لال شدند.»

 

مي‌گفتند: «عجب!»

 

شيطان مي‌گفت: «بله آقا، پس چي، آن وقت چند بار هم با نوح گفتگو كرديم براي اينكه او طرفدار خداي باران بود و من طرفدار خداي روشنايي بودم.»

 

مي‌گفتند: «عجب حرف‌هايي مي‌زني، مگر خدا چندتاست!»

 

شيطان مي‌گفت: «چهار تا، شش تا، هشت تا، خيلي زياد. درست نمي‌دانم، هر چيزي يك خدايي دارد، خداي باران در آسمان است و نماينده‌اش درياست، خداي روشنايي خورشيد است و نماينده‌اش آتش است. و چيزهاي ديگر. طوفان هم نتيجة جنگ بود، خداي باران غضب كرد و طوفان فرستاد و بعد خداي روشنايي لجش گرفت و زمين را خشك كرد.»

 

مي‌گفتند: «بابا، تو چيزهاي عجيب و غريبي مي‌گويي.»

 

شيطان مي‌گفت: «خوب ديگر، شما خبر نداريد. براي همين است كه من خيلي عمر كرده‌ام. من روزها آفتاب را مي‌پرستم، شب‌ها آتش را سجده مي‌كن.»

 

مي‌گفتند: «چرا اين حرف‌ها را مي‌زني اينها گناه است و كفر است، خدا خداي يگانه است.»

 

شيطان مي‌گفت: «شما اين‌طور فرض كنيد ولي در تابستان آب شما را خُنك مي‌كند، در زمستان آتش شما را گرم مي‌كند. من نمي‌توانم چيزي را كه مي‌بينم بگويم دروغ است شما از كجا خبر داريد كه خداي يگانه است؟»

 

و شيطان با اين دروغ‌ها و حيله‌ها و فريب‌ها مردم نادان و احمق را گول مي‌زد و به گمراهي، به آفتاب‌پرستي، به آتش‌پرستي، و دوباره به بت‌پرستي، آشنا مي‌كرد.

 

 

 

 

 


  • تعداد (9) متوسط امتيازات
    4.5556 4.5556 4.5556 4.5556 4.5556
    امتياز شما
    نام :


    نام خانوادگي:


    نظر:
          ليست نظرات
   
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly. All right reserved.